
ميان فاصله هاي مبهمي به تو مي انديشم
بي آنكه بدانم چرا بازمانده ام از تو
به تو مي انديشم
به تو كه تنها دليل زنده ماندن ام شده اي
خواب وخيال تو...
تنها لحظه هاي باقي مانده ازخوشبختي من است
و من اينجا
نميدانم تا كي زنده مي مانم
اين روزها...
تنها با نفس هاي نيمه جاني خيال ات را همراهي ميكنم
و نميداني دست هاي يخ زده ام چقدر از تو فاصله دارند
تنها يك لحظه سرماي دستانم را حس كني
خوب ميداني چقدر به تو محتاج اند
نميدانم چرا؟
نميدانم چرا قسمت امان جدايي شده؟

